تاخیر   

  • تاخیر تاخیر تاخیر

وقتی یه مدت فاصله میفته بین نوشته ها؛یه خورده سخته که دوباره بخوای دست به قلم بشی.درست مثل برگشتن به مدرسه بعد از تعطیلات تابستونی! یا برگشتن به سرکار بعد از مرخصی سالیانه! این آخری رو که دیگه نگو و نپرس!؟!

استقلال ,پرسپولیس و تیمهای قطری

آقا عجب گندی زدن این دوتا تیم ما!؟! هفته قبل بعد از مدتها به اتفاق خانواده رفتیم استادیوم که کاش نرفته بودیم.تا حالا یادم نمیاد که چنین نتیجه بدی گرفته بوده باشیم؟! آبرو و حیثیت دیگه واسه ما نموند! آخه اینجا حتی خود قطریها هم روی پرسپولیس خیلی حساب میکنن به همین علت وقتی استقلال رو برده بودن زیاد مانور نمیدادن ولی فردای اون روز که رفتم سرکار هر پنج دقیقه یکی میومد یه حالی به ما میداد! اصلاٌ باورم نمیشد که اینجوری ببازن. البته پرسپولیس بد بازی نکرد ولی بد جوری باخت .گل اول رو که خورد به تیر دروازه و کمونه کرد توی دروازه .ولی اون گل سومی که رو اشتباه و جوونی حقیقی خوردیم کمر تیم رو شکست وگرنه میتونستن نتیجه رو عوض کنن  بهر حال نشد که بشه !ولی اون استقلال نفله رو بگو که حریف اون تیم قراضه حتی تو تهران هم نشد!!!!! اون خیابانی استقلالی بیسواد  میگفت این تیم که از تیمهای خوب لیگ قطر و متعلق به یکی از شهرها یا بهتر بگم یکی از بنادرقطر................. آخه بیسواد تو که چیزی نمیدونی چرا میگی؟!؟! تیم ام صلال متعلق به یکی از دهات اطراف دوحه است که دو سه سال پیش از دست دو اومد دست اول و همه رو غافلگیر کرد و تونست قهرمان جام حذفی بشه و شانسی بیاد جام باشگاههای آسیا,امسال هم دوباره نزدیکه که برگرده دست دوم! دیدین تو ایران خودمون اسم بعضی دهاتها بالا فلان  و پایین فلان داریم؟ این ام صلال هم دو تا دهات بغل دست هم هستن بنام ام صلال محمد و ام صلال علی این تیم هم متعلق به همین محله است. حالا جلوی این تیم از شیش امتیاز ا امتیازبگیری والله خجالت داره!  آخر بازی تونستیم یه چند دقیقه ای با عابدزاده که خیلی ناراحت بود صحبت کنیم.بنده خدا خیلی ناراحت بود و ابراز شرمندگی میکرد!سعی کردم که یه خورده از غم و غصه اش کم کنم ولی خیلی ناراحت بود! به قول مادام بعضی رو که باختیم ولی به دیدن عابدزاذه می ارزید که اومدیم.اون روز نرفتیم تو قسمت ایرانیها بشینیم چون جایگاه میهمان همیشه جای خوبی نیست و نمیتونی بازی رو خوب ببینی. این دفه هم رفتیم بغل جایگاه نشستیم که درست پشت نیمکت پرسپولیس بود.بچه های ذخیره که تو هیجده تا نبودن هم پیش ما نشسته بودن. از نکات جالب حضور لیدرتهرانی بود که ظاهراٌازطرف باشگاه اومده بود و به تماشاگران نظم خاصی داده بود  ولی اون گل اول بازی  و خوردن سه گل تو یه نیمه دیگه حالی واسه تشویق نمیذاره!

تیم ملی و افشین قطبی

میگم شاید آه افشین قطبی بود که فوتبال ملی مارو داغون کرد؛بیچاره بهش گفته بودن که حتی با تیم نرو شیراز.بعد از بازی وقتی گزارشگر باهاش مصاحبه کرد و بهش گفت که دایی مربی تیم ملی شده فکر کرد داره باهاش شوخی میکنه,باورش نمیشد ولی به روی خودش نیاورد و گفت برای دایی آرزوی موفقیت میکنم.به هرحال آخرش حق به حقدار رسید! حالا خدا کنه بنده خدا شرمنده مردم نشه که خیلی ها منتظر زمین خوردنش هستن!

دوستان جدید

گرفتار این ماهی این سارابانو شدیم، یکی دو هفته پیش که یکی از ماهیهاش مرد خیلی ناراحت بود.یکی از دوستان که همون روزا به ما یه سری زده بود بهش قول داد که براش ماهی میاره!دیشب بالاخره براش آورد و عذاب ما رو زیاد کرد! براش سه تا ماهی آورده که هر کدومشون نیومده ادعای ارث و میراث دارن! یکی دوتاشون با همدیگه نمیسازن و دایم با هم دعوا میکنن؟!؟ عجیبه؛ نمیدونستم که ماهیهای آکواریومی هم کله شون بوی قرمه سبزی میده! دنیایی شده ها؟! والله بخدا.

 

تا بعد    یا حق

لینک
شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ - Afshin

   عید امسال   

شوخی شوخی نزدیک یه ماه گذشت! انگار همین چند روز پیش بود که داشتیم خودمونو برای سال نوآماده میکردیم,حالا یواش یواش ماه دوم داره میرسه.                                                                                                                                  امسال اولین سالی بود که عید ایران نرفتیم،چون سارابانو دیگه مدرسه رو شده و تعطیلات مدارس اینجا با تعطیلات ایران یکی نیست. ولی جای حسنش باقی بود که امسال تنها نموندیم و ایام عید مهمونهای ایرانی داشتیم.تازه یه مهمون جدید هم داشتیم که قبلاٌ ندیده بودیمش،مارتیا کوچولو! .از طرفی تعطیلات بهاره مدارس اینجا امسال مصادف شد با عید خودمون و هم مادام و هم سارا بانو یه ده روزی تعطیل بودن و تونستن حسابی از ایام عید لذت ببرن. سارابانو هم خیلی خوشحال بود ،خیلی بهش خوش گذشت البته یه خورده به مهمون کوچولومون حسودی میکرد که اونم  طبیعی بود،گرچه اینوسط همه رعایتش رو میکردن که ناراحت نشه!!

عجب قدمی داشتن این مهمونای ما واسه اینجا!؟! از بعد از بازیهای آسیایی که یکی دو هفته بارون بیسابقه داشتیم دیگه رنگ و روی بارون رو درست وحسابی ندیدیم تا این چندروزی که بچه ها اینجا بودن! گفتیم شاید امیر یه جایزه ای چیزی بهشون بده!                خلاصه به ما که خیلی خوش گذشت،خدا کنه به اونا هم خوش گذشته باشه.

بالاخره آثار بحران اقتصادی به اینجا هم رسید. سه چاهار روز پیش واسمون یه بخشنامه اومده که باید در خرج و مخارج بیمارستان صرفه جویی کنین. از طرفی شایعه شده که قراره بعضی از مزایا رو هم کم یا قطع کنن،خدا آخر و عاقبت همه رو بخیر کنه! این قضیه یه چند وقتیه که فکرمو مشغول کرده چون یه جورایی روی زندگی ما هم اثرمی ذاره ،خدا بخیر کنه!

چند روز دیگه بازم میام

لینک
پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ - Afshin

   کارت تبریک عید ویزای عید   

کارت تبریک دوزاری   مشق شب عید

بهار می آید،آهسته و خرامان .یاد روزای آخر سال دوران بچگی بخیر؛تو کتاب فارسی مون نوشته بود ننه سرما میره و عید میاد.ماهم منتظر عید میشدیم.از اوایل اسفند نوشتن کارت تبریک و دادن به دوستامون شروع میشد؛اونایی که دوستای دورتر بودن بهشون کارتهای دو زاری و پنج زاری و دیگه اگه خیلی نزدیک بودن یه تومنی و دوست صمیمی صمیمی یا به قول امروزی ها رفیق فابریک مون پونزه زاری یا نهایتاً دوتومن!  دوستای صمیمی کلاس اول و دوم مهران زال زر و سامی بودن و از سوم تا پنجم بهزاد وحدت بود .از اون دوتای اولی که دیگه خیلی دور شدم ولی از بهزاد زیاد نه، البته سالهای زیادیه که ندیدمش؛خیلی هم دنبالش گشتم ولی گمش کردم و نتونستم هنوز پیداش کنم,کاش یه روزی میدیدمش. نمیدونم الان هم کسی کارت تبریک میده یا نه! بازم کسی مینویسه این عید سعید باستانی را به شما و خانواده گرامی تبریک عرض میکنم،  یا نه؟!  شنیدم  صد تومنی هم سکه شده!!! لابد اگه کارت تبریکی هم مونده باشه قیمتش بجای دوزار از  صد تومن شروع بشه!!!!!!!!!!!                                                                         یادمه که همیشه یه چند روز زودتر از تعطیلات عید ،ما تعطیل میشدیم و همیشه قبل از اینکه تعطیلات عید برسه تمام مشق عیدم رو مینوشتم, چون میدونستم که هر موقع مادرم کم میاورد فوری درس و مشق رو جلو میاورد و فوری میگفت مگه درس نداری؟! منم برای خلع سلاحش،کارامواز قبل انجام میدادم که دیگه چیزی نداشته باشه! قیافه مادرم همیشه دیدنی بود وقتی میگفتم تمام کارامو انجام دادم از قبل!     خداییش کار شاقی هم بود! درس فلان, رو نویسی, پنج بار به اضافه کلمه و ترکیبهای تازه،درس فلان,رونویسی, سه بار به اضافه دیکته و ............... یکی دوتا هم که نبود!  انصافاٌ بیچاره میکرد.؟!؟!

            

*وقتی میگم اینجا خیلی چیزاش هم شبیه ایرانه زیاد بیراه نمیگم! اینجا خیلی کاراش رو قانونه ولی هر از چند گاهی چند تا استثنا هم پیدا میشه,یا یکی از خودشون اگه یه کاری بخواد برات بکنه حتماٌ برات میکنه! یکی از همین موارد؛گرفتن ویزا بود.الان چند سالیه که به ایرانیها ویزا نمیدن! حالا چرا وبه چه علت بماند!  پارسال هم که رفته بودیم و اقدام کرده بودیم, هر چی به این در و اون در زدیم نشد. هر کس ما رو یه جایی پاس داد و آخرش هیچکدوم نشد.امسال هم از یه چند جا اقدام کردیم که آخرش یکی به ما قول داد که اگه به شرطی که اون کسی که داره میاد باید حداقل هشتصد دلار همراش باشه و تو هم بری کفالتش رو بکنی میتونه بیاد!؟ آخرش هم قبول کردیم. بعد از اون به مادام گفتم بابا،قبل از اینکه اینکارو بکنیم؛ تو این دفتر فرودگاه ویزا میدن اونجا هم شانسیه,سر راه که از مدرسه میای یه سربزن؛ یه موقع دیدی که افسره اون روز حالش خوب بود و ویزا داد. خلاصه یه روز مادام رفت و یارو بهش گفت کپی پاسپورتا رو بده،که یه کپی کم بود ،اونم گفت اشکال نداره برو بیار! وقتی مادام اینا رو برام تعریف کرد گفتم یا یارو خوب چک نکرده یا آخرش یه بهانه میاره! به هر حال وقتی مدارک رو جور کردیم و فرستادیم بدون کوچیکترین مشکلی ویزا رو دادن!؟!  والله نه من نه مادام هیچکدوم باورمون نشد که به این سادگی تونستیم ویزا بگیریم !از همه خنده دار تر اینه که مادام اسپانسر همه شون شده! در صورتی که اون خودش اسپانسرش منم!؟! حالا هر غلطی که کرده ،خدا پدرشو بیامرزه واسه ما یه کاری انجام داد!!!!

*تو تلویزیون و اخبار وهمه جا میگن همه چیز ارزون شده! اونوقت هر ازچند گاهی میشنویم فلان چیز گرون شده؟! آدم نمیدونه کدومشون رو باور کنه؟! مثلاٌ شنیدم بلیط پرواز مشهد دویست تومن شده یا کیش دویست و پنجاه تومن؟! یا تخم مرغ دونه ای صد و بیست تومن؟ آدم نمیدونه کدومشون رو باور کنه؟ حالا سال دیگه چی میخواد بشه خدا میدونه؟!اگه همه چیز آزاد بشه؟! خدا بخیر کنه

*ایام،ایام امتحانات پایان ترمه و سارابانو این روزا امتحان داره؛تو درساش زیاد مشکل نداره به غیر از عربی که چون هم پارسال سر کلاس نرفته و امسال هم باز از وسط ترم دوم سر کلاس رفته یه خورده براش مشکله.خونه هم که میرسه هی میخواد بازی کنه یا کارتون ببینه یا بیرون بره ......... . مادام هم این وسط  نه بهش سخت میگیره و نه میذاره که من هم کارمو بکنم!؟ از قدیم میگفتن که یکی یه دونه یا خل میشه یا دیوونه  حالا اینجا داره صدق میکنه! هر چی هم بهش میگم اینهمه لی لی به لالاش نزار گوش نمیکنه، میگه دلش رو ندارم!؟ واسه خاطر آینده ش هم که شده باید یه خورده بهش سخت بگیرم که تو فشارهای آینده کم نیاره.همیشه که زندگی بکام نمیگرده ؛فردا رو هم کسی ندیده؟!  ایشالله درست میشه.

*روز و روزگارتون بهاری؛ایران و ایرانی پیروز

لینک
دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ - Afshin

   قرمــــز رنگ عــشـــقه   

*مدت زیادی نیست که بالاخره پس از سالها انتظار مادام تونست طلسم رو بشکنه و گواهینامه رانندگی رو بگیره وطی این مدت کوتاه پیشرفت خوبی هم داشته که تونسته انصافاٌ مفید واقع بشه و واقعاٌ تو این شرایط که واسه مدرسه سارابانو به دردسر افتاده بودیم کمک خیلی بزرگی بود .ولی این یکی دو هفته اخیر درست خوردیم به ایام مه صبحگاهی که هرساله همین موقع سال شروع میشه و چند وقتی ادامه داره. در سال معمولاً یه بار تو تابستون و یه بار تو زمستون مه گرفتگی خیلی شدید صبحگاهی داریم که خیلی  خیلی وحشتناکه,حتی نیم متری جلوی پاتو نمیتونی ببینی چه برسه به رانندگی؟!؟! بدبختی اینکه نه میتونی بزنی کنار وایسی نه میتونی راتو بگیری وبری! ازونطرف درست جاده ای هم هست که به سمت منطقه صنعتی میره که تمامی ماشینهای سنگین و اتوبوس کارمندها و کارگران هم ازین راه تردد میکنن؛حالا تصور کنین که این مادام بیچاره این چند روزه چی کشید؟! اونجور که خودش میگه سارابانو هم که تو ماشین ترس و واهمه مادام رو میبینه کلی به مادرش روحیه میده و اونو دعوت به آرامش میکنه! البته بعداٌ میاد گزارششو بهم میده که امروز فلان کار رو کرد دیروز بهمان کار رو کرد،اصلاٌ بلد نیست....... روز چهارشنبه گذشته که هوا بعد از مه گرفتگی شدید صبحگاهی یه دفه خراب شد و طوفان گرد و خاک شروع شد وقتی رسیدن خونه سارابانو اومد با حالتی حق به جانب و جدی بهم گفت اصلاً بلد نیست رانندگی کنه،ماشینو محکم برد توی خاک!(منطورش این بود که با سرعت رفت تو جاده خاکی) ظاهراً از بس باد میزد بعد از سبقت از هر ماشینی، ماشینشون یهخورده به سمت راست منحرف میشد که باعث نگرانیش شده بود!

*البته در کناراینهمه گرفتاری که این هوا درست کرده بود یه خیری هم واسشون داشت که یه روز پنجشنبه رو تعطیل کردن که کلی خوشحالشون کرد.هر روز صبح رانندگی با اون شرایط سخت حسابی مادام رو خسته کرده بود که این یه روز تعطیلی بهش حسابی چسبید.اونقدر خسته بود که فقط یه روز شو تونست بره بیرون خرید!!!! منم که از خداخواسته! به شدت ازین موضوع استقبال کردم.

*آقا قرمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزتــــــه!  بازی رو دیدین؟حس میکردم و ازقبل هم پیشبینی کرده بودم که بازی مساوی میشه. ولی خداییش اون پنالتی تو اون دقیقه خیلی ترسناک بود! من که نزدیک بود از هیجان سکته کنم!هرچی کردم که خودمو راضی کنم پنالتی رو ببینم ؛نتونستم. مادام و سارابانو که رفته بودن اون اتاق و یواش یواش داشتن حاضر میشدن برن بیرون و در رو بسته بودن که منم رفتم تو همون اتاق و در رو بستم تا پنالتی تموم بشه! آخه این طالب لو؛این چند وقته، هر بار که ما نشستیم و بازی رو دیدیم و پنالتی شد، همه رو گرفت! حالا تو اون دقیقه نود وسه، اونم پنالتی جلوی استقلال؛بازی باخته و طالب لو و ..... من که نتونستم بشینم! مادام و سارابانوهی سؤال میکردن چی شده؟! چه خبره؟ حتی نمیتونستم جوابشونو بدم. جاتون خالی وقتی رفتم تواتاق و دیدم ورزشگاه رو داره قرمز قرمز نشون میده،چنان فریادی از ته دل کشیدم که خستگی سال پیشم در رفت!!!! امسال پرسپولیس خیلی دردسر کشید و ازونطرف استقلال هم خیلی خوب شده ؛فوتبال قشنگی هم بازی میکنه؛نتیجه خوب و پر گلی هم هر بار میگیره ؛اگه اتفاق خاصی هم نیفته فکر کنم که قهرمان بشن،ولی خداییش شانس آوردن که دررفتن! اگه این نیکبخت اینهمه موقعیتاشو خراب نمیکرد,اینهمه عذاب نمیکشیدیم! اونوقت مجبور نمیشدیم که دفاع رو خالی کنیم و اونا همین یکی دوتا موقعیت رو هم گیر بیارن که هی قر بزنن و منت شو سر ما بذارن که دو تاموقعیت صد در صد داشتیم! دیگه نمیگن ماها چند تا خراب کردیم. من نمیدونم این استقلالیها با این تیر دروازه سمت راست چیکار کردن؟! دعانوشتن؟طلسم کردن؟........ آقا هر بار زپ این توپ میخوره به اون تیر دروازه و شانسی میره تو دروازه! دفه قبل هم همینطور توپ همینجوری رفت تو دروازه! بابا یه کاری بکنین دیگه!!!بالاخره یه جوری بایست طلسمشونو باطل کرد!                           خلاصه اینکه بازی رو نبردیم ولی اشــــــکـــــشــــونو درآوردیم! همینش عشــــــقــــــــــــه؛ بسشونه!    

*روز روز ولنتاین بود و هر جا که میرفتی قرمز قرمز قرمز بود. آخه روز عشق بود و رنگ عشق هم قرمز.هرکس رو که میدیدی یا یه شاخ گل سرخ داشت یا لباس قرمز یا کادوی قرمز دستش بود یا....... اعتقادی به این یارو؛ولنتاین  ندارم لازم هم نیست که آداب و رسوم دیگران رو به فرهنگمون وارد کنیم؛ولی خوب هر از چندگاهی به هر بهانه ای اگه بشه از زحمات کسی تشکر و قدردانی کرد بد نیست, ،خصوصاٌ اگه اون شخص همسرتون باشه حالا اسمش هرچی میخواد باشه.شنیدم ما ایرانیها خودمون از قبل یه چنین روزی داشتیم و اسمش هم اسپندارنمیدونم چی چی....... ازین چیزا بود! البته همچین بعید هم نیست ما ایرانیها از قدیم الایام زی زی بوده باشیم!!!!!!!!!!                                                                                                                            خلاصه اینکه اون شب ما هم شام رفتیم بیرون وبه رسم تشکر، یه هندست بایه خط البته به رنگ صورتی که هم خانواده قرمزه  به مادام کادو دادم. البته همچین درجه یک و گرونقیمت نبود ولی خوب به رسم سپاسگزاری بد نبود.

زندگیتون سبز,وضعیت سفید! و عشقتون همیشه قرمز بــــــــــاد  

لینک
دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ - Afshin

   برنامه آینده!!   

*راننده حرفه ای

*تعطیلات اضافی

*ولنتاین دی

*سکته ناقص

یکی دو روز دیگه آپلود میشه؛یه سربزن

لینک
شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ - Afshin

   ماهواره امید ، تشابه خاتمی و قطبی   

دندونهای شیری

هفته قبل که رفته بودیم سی دی تولد سارابانو رو از مکدونالد بگیریم صورتش خورد به صندلی و سومین دندون شیری هم افتاد.خیلی گریه کرد وناراحت شد!بهش گفتیم که چراگریه میکنی؟این دندونای سیاه و بدترکیب میفتن ودندونای سفید وخوشگل درمیان. گفت:آخه این دندونا خودشون باید بیفتن ولی من دندونم خورد به صندلی و شکست! خلاصه بهش فهموندیم که اینطور نیست و البته ازین فرصت سؤاستفاده کردیم بهش گفتیم که چون خوب مسواک نزده بودی دندونت افتاد!

ماهواره ایرانی امید

چند روز پیش که رفته بودم سر کار,توپارکینگ, یکی از همکارا همین که از ماشین پیاده شدم دوید اومد و گفت تبریک تبریک..... . خوشحال شدم گفتم حتماً خبرخوبی رسیده حقوقا رو زیادکردن یا یه چیزی شبیه ای این! گفتم:بابت چی ؟چی شده؟ گفت: به؟مگه خبر نداری؟ مشتاقانه تر گفتم نه بگو! گفت: این موشکی که فرستادین هوا دیگه!!!!!!! گفتم برو بابا خدا پدرتو بیامرزه............ . خلاصه همچین که رسیدم بخش، خیلی از همکارا؛ اعم از دکتر و پرستار و کمک پرستار و ...میومدن و تبریک میگفتن, انگار من شده بودم سفیر یا نماینده ایران! کلاً   الانه خیلی مردم یا بهتر بگم مردم کشورای دیگه روی قدرت ایران حساب میکنن که خودش جای بحث داره. البته واقعاً قلباٌ ازینکه تونستیم وارد باشگاه فضایی بشیم خیلی خوشحالم وامیدوارم که بازم بتونیم که موفقیت های دیگه  در زمینه های دیگه هم کسب کنیم ولی ایشالله که باعث دردسر و سؤاستفاده نشه!!!

ویزا

باز عید شد و بازم داریم میریم دنبال ویزا .نمیدونم تا کی باید چوب اشتباه دیگران رو ما بخوریم! دیگه یه ویزا گرفتن برای خانواده که نباید اینهمه مسخره بازی داشته باشه؟!  نمیدونم چرا سیاست رو وارد این مسایل میکنن؟! ایشالله امسال اوضاع بهتر بشه.

ارزونی

تا حالا یادم نمیاد تو ایران یه چیزی گرون شده باشه و بعدش ارزون بشه؟! البته شده ولی مثلاً یه چیزی رو هزار تومن گرون میکردن وبعداً صدتومن ارزون میشد و همون قیمت موندگار میشد!  الان یه مدتیه که تو اخبار و تلویزیون هی میبینم میگن آقا بخرین؛ همه چیز ارزون شده، همه آتیش زدن به مالشون ...... حالا نمیدونم قصه همون ارزونی که گفتمه!؟ یا واقعاً همه چیز ارزون شده؟!خدا کنه که همیشه خیر و برکت باشه و ارزونی و وفور باشه که مردم اینقدر نگران وضع معیشتشون نباشن.                                     البته خدا کنه که اگر هم این ارزونی ها واقعی باشه,سکوت قبل از طوفان نباشه! آخه معمولاً قبل از انتخابات هم بعضی وقتا یخورده شل هم میگیرن!؟! تازه امسال داستان نقدی کردن یارانه ها رو هم داریم؛خدا بخیر کنه!

خاتمی و قطبی

اگه دقت کرده باشین و خونده باشین قبلنا تو یکی از مطلبایی که نوشته بودم ،به افشین قطبی سفارش کرده بودم که چون دوستت دارم بهت میگم که خدا کنه که امسال سرمربی پرسپولیس نشی! دیدین که پیشبینیم درست از آب در اومد،بالاخره هم گذاشت رفت.آخه ایران هر تیمی که یه سال قهرمان میشه سال بعدش یا مثل فولاد میره دست دو  یا مثل استقلال ته جدولی میشه ! حالا تا اینجای کار که پرسپولیس شاهکار کرده تا حالا سومه بعد از یه فصل قهرمانی!  این وسط مربی بیچاره ضایع میشه .البته قطبی زرنگ بود که وسط کار جونشو برداشت و رفت وگرنه همین نصفه آبروی موندشو هم از دست میداد!!!!!!!!!!! حالا حکایت داره واسه خاتمی تکرار میشه! بابا سید بیخیال شو! میگن عافیت طلبی پیشه کردی و فقط تو رو داریم و فقط تو میتونی و .................این حرفا رو بذار کنار . میخوان ضایعت کنن .اگه بیای بازم من بهت رای میدم بقیه هم بهت رای میدن؛ اوضاع بازم بهتر از قبل میشه ،.......... ولی خودت چی؟  نیا، مثل قطبی ضایعت میکنن.

ایران   ایرانی   همیشه پیروز باد

لینک
یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ - Afshin

   داستان ششمین تولد   

بازم این شبکاری ما شروع شد! واسه اینکه بتونم تو روزای تولد آزادتر باشم مجبورشدم از ماه قبل پنجشنبه رو صبح و جمعه و شنبه رو آف, و از یکشنبه به بعد رو شب درخواست کنم.اونام نامردی نکردن و حدود هشت  ده تا شب به ریش ما بستن!ولی خوب اشکالی نداره؛ اون  روزی رو که ضروری بود گرفتم.

*از حدود یه هفته قبل ازروز تولد استرس عجیبی داشتیم,بزگترین نگرانی کمبود جا بود.سارابانو دلش میخواست که حتماً تولدش رو تو مکدونالد جشن بگیره؛که هم گرونتر از بقیه بود وهم جاش یه خورده کوچیکتر از اونای دیگه بود.ولی چه میشه کرد گفتیم که بعد از اینهمه سال که میخوایم بیرون براش تولد بگیریم بذاریم همونجور که دلش میخواد باشه. مهمونایی که دعوت شده بودن به حدود هشتاد نفر رسیدن! هر چی خواستیم که کمتر دعوت کنیم هم نشد؛ به هر کسی هم که میگفتیم نه نمیگفت!؟! خلاصه اینکه تا ساعت شروع مراسم همینجور دلمون مثل سیر وسرکه میجوشید!

*از یکی دو هفته مونده، مادام دیگه بیخیال خریدن لباس مناسب برای جشن شد و تصمیم گرفت که خودش دست به کار بشه و لباسش رو بدوزه که با هرجون کندنی بود با این کمبود وسایل و تجهیزات, بالاخره شب تولد تمومش کرد .دستش درد نکنه؛الحق والانصاف که خیلی خوب وخوشگل شد.نمیدونم اون عزیزانی که عکسا رو دیدن تونستن حدس بزنن که این لباس بازاریه یا هنرمندیه مادرشه؟! فکرنمیکنم کسی فکرشو کرده باشه.

*اینجایی که الان چند ماه بارون نزده؛ درست روز تولد شروع کرد به بارون زدن! ازونجایی که میخواستم قبل از جشن چندتا عکس یادگاری توپارک بگیرم کلی حالم گرفته شد.پیش خودم فکرمیکردم این هوا هم با ما لجه ها؟! هر جشنی که ما بخوایم بگیریم یهجوری با ما لج میکنه! واسه همینم تصمیم گرفتم تسلیمش نشم و هرجورکه شده کار خودمو انجام بدم.جالب اینجاست که اونم وقتی بی اعتنایی مارو دید کوتاه اومد و آفتاب آمد دلیل آفتاب!                                                                                                                جدیداٌ یه پارک خیلی بزرگ و شیک تو محوطه مجموعه ورزشگاههای بازیهای آسیایی ساختن که بسیار زیباست(قول میدم بعداٌ عکسای بیشتری ازونجا براتون بذارم) خیلی سریع نیم ساعت مونده به ساعت موعود! خودمونو رسوندیم اونجا و جنگی یه چندتا عکس گرفتیم ورفتیم .چون هم وقت خیلی تنگ بود و هم اینکه با وجود آفتاب هوا یه نسیم سردی داشت که با وجود سرماخوردگی قبلی ترسیدم حالشو بدتر کنه.

*وقتی رسیدیم یه حس عجیبی داشتیم. سارابانو چیزی نمیگفت ولی معلوم بود که خیلی خوشحاله.مادام هم وقتی اتاق رو دید خیلی به وجد اومده بود.واقعاٌ که خیلی خوب اتاقش رو تزیین کرده بودن و سیستم خوبی برای جشن داشتن.کیک تولد هم بسیار زیبا وچشم نواز بود. یه چندتا عکس گرفتیم و دوباره دلهره شروع شد! با مسؤل مک دونالد صحبت کردم که اگه مهمونا تعدادشون بیشتر شد چیکار باید کرد؟ اونام خیال مارو راحت کردن و گفتن که یه جایی اون بیرون واسه بزرگترا در نظر میگیریم.یهخورده خیالم راحت شد که اینوسط ضایع نمیشیم!

*بالاخره جشن شروع شد ویواش یواش روال همه چیز عادی شد و همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت.نزدیک به پنجاه نفر بزرگ و کوچیک اومدن که درست به اندازه بود.بعداٌ متوجه شدم که بعضی ها واسشون مهمون ناخوانده رسیده بود،چندتا از بچه ها مریض شده بودن ،بعضی ها نتونسته بودن شیفتشون رو عوض کنن ،یکی دونفر کار فوری براشون پیش اومده بود،............. خلاصه اینکه درست به اندازه قسمت شده بود!در برنامه های جشن برای بچه ها چندتا بازی ساده وبچگانه میذارن و یه جوایزی هم بهشون میدن که خیلی جالب و دوست داشتنیه؛ وسط جشن یه دفه دیدیم سارابانو رفت یه گوشه نشست! بعداٌ فهمیدم که چون تولدش بود انتظار داشت تو تمام بازیها برنده بشه و جایزه بگیره!!!!! ولی زیاد طول نکشید وکار به جاهای باریک نکشید!خیلی دیده بودم که بچه ها تو تولدشون قهر میکنن و لج میکنن و به هیچ صراطی هم مستقیم نمیشن و حسابی حال پدر  مادرا رو میگیرن! ولی خوشبختانه ازین برنامه ها نداشتیم.      

   هدایای خوبی هم براش آورده بودن که چون وقت اونجا محدود بود نمیشد جلوی مهمونا بازشون کرد و ازشون تشکر کرد.شب که خسته و کوفته رسیدیم خونه تازه سارابانو میخواست که یکی یکی کادوهاشو باز کنه که بغیر از خودش هیچکس هیچ استقبالی نکرد! ولی صبح اول وقت که از خواب بیدار شد مستقیم رفت سراغشون! دست همه درد نکنه واقعاً خوشحالش کرده بودن,همه هم واسه اون کادو آورده بودن؛از کاسه و لیوان و بشقاب و عطر و گلدون و پیرکس و پیرهن و ............هم خبری نبود!!!!!!!!!!!!!!! همش اسباب بازی و چیزایی بود که دوست داشت.                                                                                                      *راستی امسال سورپرایزهای زیادی داشتیم،خیلی از عزیزانی که سالهای قبل خبری ازشون نبود امسال همشون درست سر وقت وسربزنگاه زنگ زدن و کلی مارو خوشحال کردن.البته اون عزیزان و یاران همیشگی که هرساله مارو شرمنده میکردن بازم مارو تنها نذاشتن و سارابانو رو فراموش نکردن.از صمیم قلب ازتون تشکر میکنم.دستتون درد نکنه.لطفتون پایدار.                     راستی عکسارو دیدین؟  چطور بود؟ ایشالله بازم براتون عکس وفیلم میذارم             

 بامید دیدار         

 

 

لینک
دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧ - Afshin

   ششمین تولد   

جای همه شما خالی

تولد سارا به خوبی وخوشی برگزار شد

جزییاتش بمونه برای بعد

بعضی از عکسارو میتونین از ajahanian.mutiply.comتماشا کنین.یادتون نره دبلیو دبلیو رو وارد نکنین   وقتی توی سایت رفتین آلبومهای متفاوت رو اونجا میتونین ببینین روی هر عکس آلبوم هم اگه کلیک کنین هم بزرگتر میشه هم توضیحاتش رو میتونین بخونین.لطف کنین نظراتتون رو هم بذارین ممنون میشم

از همه عزیزانی که روز تولد ابرازلطف کردن صمیمانه متشکرم خیلی مارو ذوق زده کردین

 

لینک
شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧ - Afshin

       

سارا جان سلام

قدیما خیلی مینوشتم,هر موقع که خوشحال بودم یا اینکه خیلی ناراحت بودم سعی میکردم که با نوشتن هم سر خودمو گرم کنم هم اینکه اینطوری احساساتم رو یه جورایی بیرون بریزم.الان خیلی وقته که ننوشتم یعنی اصلاٌ وقتی نمیشه که بشینم واسه دلم یه چیزی بنویسم. یا سرکارم یا از سرکار برگشتم باید یه خورده استراحت کنم یا اگه وقتی هم باقی باشه باید تو و مادرت رو ببرم خرید و بازی و گردش و .... .         ولی ایندفعه فرصت رو غنیمت شمردم که یه چیزایی واست بنویسم, نمیدونم چند سال دیگه اینا رو میخونی ؟اونموقع چه نظری راجع به خانوادت داری؟  ولی اشکالی نداره هر موقع هم که باشه بازم دیر نیست.

هشت سال پیش بود که بعد ازظهر یه دوشنبه سرد و زمستونی بهمن ماه تنهایی اومدم اینجا.اولش فکر نمیکردم که بتونم اینجا بمونم،فکر میکردم اگه بشه یه سال هم اینجا موند خیلی عالی میشه.بعد از پنج شیش ماه مادرت هم اومد و یواش یواش اینجا موندگار شدیم.اوایل اوضاع مالی زیاد جالب نبود چون اصلاٌ سابقه کاربیمارستانی نداشتم و حداقل حقوق رو میگرفتم،واسه همین هم زیاد به فکراومدن تو نبودیم.از قدیم شنیده بودم که بچه که میاد رزق وروزیشو با خودش میاره،ولی زیاد به این اعتقاد نداشتم.              خلاصه بعد از یکی دوسال که اینجا موندیم بعد ازظهر یه روز جمعه تو هم به جمع ما اضافه شدی. ازاونجاییکه اینجا دست تنها بودیم و کسی رو نداشتیم مادرت مجبور شد یه چندماه زودتر بره ایران که قبل و بعد از تولدت کسی باشه که کمکش کنه .البته فقط این تنها هم نبود ولی خوب بگذریم!            هرچی که بود بیشتر از یه ماه گذشت که تونستم مرخصی بگیرم وبرم ایران تا تو رو ببینم.یادم میاد که نصف شب بود یا نزدیکیهای صبح بود که از لای برف وبوران هراز خودم رو به خونه خالت رسوندم. وقتی مادرت از پله ها پایین اومد و تو بغلش بودی باورم نمیشد که توهمونی هستی که منتظرش بودیم، تویی که با اومدنت من و مادرت رو به یه مرحله دیگه ای از زندگیمون رسوندی.                          از اون روزا شیش سال گذشته، هنوز اینجا هستیم ,اونا هم راست میگفتن رزق و روزیت رو هم همراه خودت آوردی، اوضاعمون خیلی بهتراز قبل شده،خیلی پیشرفت خوبی داشتیم یعنی به خاطر تو مجبور شدیم که یه تکونی به خودمون بدیم چون خیلی وقتا راحت تونستیم روی خواسته ها و آرزوهامون پا بذاریم که به تو سخت گرفته نشه،روز بروز هم نیاز ها و خواسته هات بیشتر از دیروز میشه واسه همین باید زحمت بیشتری کشید.یه نمونه بارزش همین مدرسه رفتنت. برای همین مدرسه رفتنت باید یه بودجه قابل توجه ای کنار بذاریم.اون عذاب سر وکله زدنها بماند.                                                      این وسط مادرت بدجوری خودشو بخاطرت به آب آتیش میزنه.خیلی سخته براش که بهت بگه نه، حتی اگه ازش بخوای که دستتو بذاری تو پریزبرق!؟! همیشه بهش میگم فراهم کردن همه آرزوهای بچه زیاد چیزخوبی نیست ولی انگار نه انگار.منم دوست دارم که همه چی رو واست فراهم کنم ولی دوست ندارم که از خودت هیچ چیزی نداشته باشی،حس میکنم اینطوری تمام استعداداتت از بین میره. به گفته تمام دوستان و همکاران و آشنایان استعداد و بنیه خوبی داری پس حیفه که ازش استفاده نکنی وبذاری پرپر بشه,واسه همین دوست دارم که از خودت بیشتر مایه بذاری.                                                 اینطرف کار مادرت هم خوب به واسطه تو توفیق اجباری پیدا کرده  هم مجبورشده رانندگی کنه هم مجبور شده انگلیسی یاد بگیره  هم مجبور شده بره سر کار! که اگه به خودش بود یک قرن هم اگه میگذشت نمیتونست اینکارو انجام بده !!! واسه همینه که گاهی وقتا به حالت غبطه میخورم.

دخترکم                                                                                                               میدونی,خیلی سخته برام که بتونم تمام اون عشق ومحبتی رو که تو دلم دارم ابراز کنم، سخت که چه عرض کنم، نمیتونم.هر کس یه جوریه منم اینجوریم. شاید بزرگترین گناه و اشتباهم هم همین باشه ،چه میشه کرد تغییرسخته! ولی چیزی واسه خودم هم عجیبه اینه که مثل اینکه تو هم خودت متوجه شدی که چقدر پدرت دوستت داره و اگه بهت سخت میگیره واسه مصلحت خودته و برای همینه که زیادی ازدستم دلگیر نمیشی .                                                                                                 عزیزکم                                                                                                                همیشه یادت بمونه که

 تمام بی تو بودنها برام تاریک و سرده،حتی اگه به دقیقه و ساعت باشه چه برسه به روز و ماه!        شیرین پدر:

تــــــــــــــــــــــــولــــــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــارک       

لینک
جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧ - Afshin

       

چند روز دیگه ششمین سالگرد تولد سارابانو فرا میرسه داریم آماده میشیم که یه جشن خوب براش بگیریم

لینک
دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ - Afshin